از رخ همچو مهت دیده منور گردید
اشک چشم من از آن روی چو گوهر گردید
شاه خوبان جهانی تو و خاک قدمت
خسروان را به جهان زینت افسر گردید
میکشم خون دل از دیده ز هجران و مرا
خون دل بیتو می و دیده چو ساغر گردید
خسرو حسن تو تا رایت خوبی افراخت
جبهههسای در تو خسرو خاور گردید
میخرامد به چمن یار صنوبرقد من
سبزه امروز لگدکوب صنوبر گردید
سرخ رو کرد رخم دیده ز خوناب جگر
تا ز می روی تو چون لاله احمر گردید
نیست غم از خط مشکین رخ او
رخش از مشک تر امروز نکوتر گردید