فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۳۷

ای آن وصال تو حیات است

هجران تو بدتر از ممات است

عمری‌ست که همچو شاه شطرنج

در پیش رخ تو عقل مات است

هر دل که به دام زلفت افتاد

از بند غمش دگر نجات است

ای آن که ز سحر غمزه تو

در پیکر بی‌دلان حیات است

مشهور به سحر بود چشمت

این سحر که گفت معجزات است

بر قول رقیب گو بده زهر

کز دست تو زهر چون نبات است

تنها نه به وصف توست خاقان

وصاف تو جمله کائنات است