بعد قرنی وصل گلرخسارها
از دلم آورد بیرون خارها
پاره شد در وصل تو دستارها
بسته شد از هجر تو زنارها
برده بویت رونق مشک ختن
گشته کویت غیرت گلزارها
معجز عیسی به خاک پای توست
چون نهی پا بر سر بیمارها
ای ز چشم مست تو عالم خراب
گشته مست از چشم تو هشیارها
جان به آسانی سپردیم در رهت
گشته آسان در رهت دشوارها
چشم من تنها ز هجرانت نخفت
هست در هجرت بسی بیدارها
محتسب آورد در عهدت برون
شیخ را از خانه خمارها
بار دادی غیر را در بزم و هست
بر دل خاقان از این غم بارها