خار ملامت بیا دست جزع بر دعا
یا بکشد مدعی یا بنوازد خدا
در طلبت ماندهام من به بیابان غم
گمشدگان را مگر عشق شود رهنما
هجر تو ما را ز غم داده به باد ستم
شرح نکرد از غمم پیش تو باد صبا
گر ز جفایم کشی از سخن مدعی
فتل من ار کام توست هست مرا مدعا
این همه پیشمان و عهد آن همه عجز و نیاز
هیچ به یادت نماند ای صنم بیوفا
با دل شاهان ستم با دل درویش هم
فرق ندارد چرا پیش تو شاه و گدا
در طلبت میدوم در عقبت کو به کو
تا بخرامد فلک من ننشینم ز پا
سینه نهم بر سنان دیده دهم بر خدنگ
یا بنوازی به لطف یا بکشی از جفا
عهد و وفایی که بست چون دل خاقان شکست
آن صنم زودرنج آن بت دیر آشنا