سیاه روزی و آشفته روزگاری ما را
ببین و زلف پریشان مکن به چهره خدا را
به جانبت نتوانم چو آیم از ره دوری
مگر به سوت فرستم برید باد صبا را
چو دستبوس نگردد نصیب و دسترس من
به پایت افتم شاید که بوسم آن کف پا را
چو خون من بتوانی که بینگار بریزی
به دست باز چه بندی دگر نگار نگارا
وفا به دادن جان کردم و جفای تو دیدم
وفا ببین و جفا را جفا ببین و وفا را