شیشه دل را شکستی از جفا
جور و کین نامیدهای مهر و وفا
زهر هجرانت چشیدم ای صنم
بار مهجوری کشیدم بارها
از جفاکاری چه کم گردد دمی
خستهات را بر سر بالین بیا
زآن لب نوشین ببخشا بوسهای
درد بیدرمان دل را کن دوا
دامن وصلش اگر خاقان به دست
آیدت دیگر مکن از کف رها