فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۳

برو به مصر و بگو ای صبا زلیخا را

که می‌برند به بازار یوسف ما را

ز سحر غمزه تواند به یک نگه کردن

ز آسمان به زمین آورد مسیحا را

دلم گرفت و ندانست قدر آن جانان

چنان شکست که ساقی مست مینا را

نمی‌رود به گلستان به عزم گل چیدن

که بند کرده به پا آن غزال رعنا را

به شکر آن که دگرباره گل بیاراید

زکات باغ بده بلبلان شیدا را

جفا و جور تو از صد گذشت بر خاقان

مگر نداد خدا مهر روی زیبا را