مرا که حد نبود بوسم آن کف پا را
هوس چگونه کنم دستبوس تو یارا
به وامق ار بنمایی تو آن رخ زیبا
کند فدای عذارت هزار عذرا را
اگر به طلعت یارم نظر کند یوسف
دگر هوس نکند دیدن زلیخا را
بیا به بزم من امروز و کام جانم ده
مده به من تو از این بیش وعده فردا را
اگر به سوی زلیخا بتم گشاید روی
ز قید یوسفی آرد برون زلیخا را
رسید یار چو خاقان به صد کرشمه و ناز
ربود باز به یک عشوه دل ز کف مارا