فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸

ساقی بیار باده ز جام تهمتنی

کاین زال روزگار به من کرده بهمنی

تر دامنم مگوی که دارد به کیش عشق

آلوده محبت تو پاکدامنی

کوشی به کاری ای دل زار ار به روزگار

در کار یار کوش که کاری‌ست کردنی

گر بگذری به کعبه تو ای نازنین صنم

آید مقیم کعبه به کیش برهمنی

هر دم روان به کوی تو صد کاروان ز دل

با این که نیست در ره عشق تو ایمنی

مسکین کوی یار شو ای دل به روزگار

تا هر که بنگرد به تو گوید هو الغنی

از فخر پای بر سر خورشید می‌نهی

خاقان اگر به پای نگاری سرافکنی