دیده تا کیوان خرام مشتری
گشت از آن هندوی بام مشتری
میزند خورشید در بام فلک
نوبت خوبی به نام مشتری
ای صبا از من سکندر را بگو
آب حیوان شد به جام مشتری
زهره میرصد از این شادی به چرخ
چرخ میگردد به کام مشتری
همچو غنچه از نسیم صبحدم
بشکفد دل از پیام مشتری
گر بنوشد باده غیر از بزم تو
تا ابد بادا حرام مشتری
میرود دل از پیش هر سو ببین
صید وحشی گشته رام مشتری
ماند سرو بوستان ای دوستان
پای در گل از خرام مشتری
تلخکامان را به کام از لطف بین
شهد میریزد کلام مشتری
هر کسی پابست در دام کسیست
گردن خاقان و دام مشتری
در دل عشاق و در دام بتان
شد قیامت از قیام مشتری