فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۳

دلم ربوده ز کف دلبری به صد خواری

که نیست هیچ در او راه و رسم دلداری

ببرد صبر و قرار و توان ز من یکبار

بتی که شیوه او نیست جز جفاکاری

به یاد موی تو و روی تو من مشتاق

چه شام‌ها که به صبح آورم ز بیداری

شب فراق توام لاله روید از دامن

ز بس که لاله فروریزد اشک گلناری

شب وصال تو تشخیص سر ز پا نتوان

ز بس که دیده شوق تو کرد سرشاری

ربودی از کف خاقان دل و شکستی باز

مکن مکن صنما بیش از این دل‌آزاری