دلم ربوده ز کف دلبری به صد خواری
که نیست هیچ در او راه و رسم دلداری
ببرد صبر و قرار و توان ز من یکبار
بتی که شیوه او نیست جز جفاکاری
به یاد موی تو و روی تو من مشتاق
چه شامها که به صبح آورم ز بیداری
شب فراق توام لاله روید از دامن
ز بس که لاله فروریزد اشک گلناری
شب وصال تو تشخیص سر ز پا نتوان
ز بس که دیده شوق تو کرد سرشاری
ربودی از کف خاقان دل و شکستی باز
مکن مکن صنما بیش از این دلآزاری