فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸

دل اسیر کمند پرفن تو

سر من پایمال توسن تو

حسرت خنجری دگر دارم

دست من روز حشر و دامن تو

نیست ای مرغ پر شکسته دل

جز سر کوی او نشیمن تو

کرده ایمان عالمی غارت

داد از چشم مست پرفن تو

بنشین جان من که می‌میرم

می‌روی خون من به گردن تو

ای دل این ناله تا به کی که بود

عالمی در فغان ز شیون تو

همچو خاقان هزار می‌گردند

خوشه‌چینان گرد خرمن تو