فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

یزدان پرستم گه صنم در دیر و گاهی در حرم

زاین هر دو مقصودم تویی در کعبه و دیر هم

من چون برم ای نازنین باری چنان را این چنین

چون قامت چرخ برین آمد ز بار عشق خم

بر گریه‌ام ای سیم‌تن هر گه که کردی خنده زن

دندانت از درج دهن پیدا وجودی از عدم

ای تندخوی ماهرو ترک جفا نبود نکو

کردم چو با جور تو خو ترک ستم باشد ستم

تا دل به زخمت داده‌ام مرهم به آن بنهاده‌ام

چون بندگان استاده‌ام بر درگهت ثابت‌قدم

رویت در آب آذری ای غیرت حور و پری

آیینه اسکندری باشد عیان در جام جم

ای گل برای هر خسی مپسند رنج دل بسی

باید که دارد هر کسی صید حرم را محترم

هر کس به گیتی می‌سزد باید جهان را نیک و بد

زاهد همی جوید صمد خاقان همی‌گوید صنم