فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

بس که بی‌روی دل‌آرای تو غوغا کردم

خویش را در دو جهان بهر تو رسوا کردم

مدتی از پی این گمشده دل می‌گشتم

عاقبت در خم گیسوی تو پیدا کردم

به سیه‌بختی من بین که ز آهی به جهان

چرخ را تیره تر از طره لیلا کردم

با همه روسیهی دوش به خاک در تو

نقد جان دادم و با وصل تو سودا کردم

مژده آمدنت داد صبا دوش به من

دل و جان بهر نثار تو مهیا کردم

می‌کشم باده ز هجرا تو از خون جگر

دیده و دل ز غمت ساغر و صهبا کردم

تا که در سایه سرو تو نشستم چو فلک

فتنه‌ها از قد موزون تو بر پا کردم

پاسبان گشت خبردار و از آن کویم راند

بس که شب‌ها ز غمت ناله بی‌جا کردم

بس که در کوه و کمر اشک فشاندم خاقان

رخنه‌ها زاشک روان بر دل خارا کردم