شد پریشان چو زلف جانانم
چون سر زلف او پریشانم
روز اول به خنجرم کشتی
تا قیامت رهین احسانم
جان چه مصرف برای دلشدهای
میکنم من نثار جانانم
وصف تو صورت آفرین کرده
آفرین بر تو کز تو حیرانم
روی تو آفتاب با قمرت
یا که شمعیست در شبستانم
شب وصلت چو صبح میگردد
میزند چاک در گریبانم
بنده چون تویی چو من باید
که بود عالمی به فرمانم
روز وصلت رقیب را دیدم
نیست جز درد هجر درمانم
بندگی خط تو میکردم
چین زلف تو کرد خاقانم