پا به گل سرو شد ز رفتارش
لال طوطی به پیش گفتارش
کشته تیغ او شود زنده
گر زند خنجری دگر بارش
نقد جان را به بوسه سودا کن
گرم امروز گشته بازارش
به جفای تو کرده خود دل زار
مکن از ترک جور آزارش
دل بیمار من چه غم دارد
لب لعل تو شد پرستارش
نقد جانی که دارد از جانان
میسپارم به روز دیدارش
یا کشد یا ز لطف بخشاید
بندهوار آمدم به زنهارش
گشت آزاد از غم ایام
ای خوش آن کس که شد گرفتارش
هیچ از حال او خبرداری
بندهای را که کردی انکارش
خط دمید از رخش تماشا کن
سبزه تر به طرف گلزارش
آن که هیچم نمیخرد خاقان
از دل و جان شدم خریدارش