ای دل از جور بتان این ناله بس
چون به دورت نیست کس فریادرس
جان بود همراه آن جان جهان
دل میان کاروان همچون جرس
غمزه درد تو را در دلبری
نیست بیم از شحنه تشویش از عبس
جان شیرین داد باید در عوض
گر از آن لب بوسهای داری هوس
شد گل رویت ز خط بیاعتبار
خوار گردد گل میان خار و خس
تیغ کین از بهر خونریزی برآر
تا شود عاشق جدا از بوالهوس
منع خاقان زآن لب شیرین مکن
انگبین تا هست میجوشد مگس