فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

حال دل را به جان نگفتم باز

کس به نامحرمان نگوید راز

همچو پروانه مرغ دل همه شب

گرد شمع رخت کند پرواز

دل من می‌تپد به چنگ غمت

چون کبوتر به چنگل شهباز

رفت و بازآمد این عجب باشد

عمر رفته که دیگر آید باز

فاش گردید عاقبت به جهان

راز خاقان ز دیده غماز