فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

از زلف کمندی قد رعنای تو دارد

این طرفه بلایی‌ست که بالای تو دارد

چون خاک قدم سر به کف پای تو دارد

هر کس که به دل حسرت بالای تو دارد

رفتی و به جا ماند غمت در دل غمناک

باز آی که غم در دل من جای تو دارد

ماییم و تماشای تو و لطف خداوند

جایی‌ست که آن هم سر سودای تو دارد

بخرام که تا بنگرم آن قد خرامان

طوبی به جنان حسرت بالای تو دارد

نرگس به چمن همچو من از حسرت دیدار

چشمی‌ست که او شوق سراپای تو دارد

دیوانه شود هر که بر او یک نظر افکند

این سحر همین نرگس شهلای تو دارد

در خیل شهیدان تو کی گم شود این دل

در هر دو جهان داغ تمنای تو دارد

رستیم ز غم تا خط آزادی خود را

آزاده دل از خط چلیپای تو دارد

شد در سر کار تو نه تنها دل خاقان

سر تا قدمش شوق سراپای تو دارد

صد جان طلبی قیمت یک بوسه گر از وی

این سهل بهایی‌ست که کالای تو دارد