دیدی که بر سر من آن بیوفا چه آورد
از مهر خود چه ها گفت وز جور خود چه ها کرد
غارتگر چمن برد از جور چرخ وارون
آن گلبنی که بلبل از آب دیده پرورد
مجبور میبرندم پیش طبیب یاران
یا رب که کس نداند درمان این دل درد
از شوق میسپارم جان در سم سمندت
کز خاک من برآری تا حشر آن زمان گرد
عشاق تو به آتش خو کرده چون سمندر
جا دارد ار به دوزخ نالند هر دم از برد
قمری ز سرو نالان بلبل ز گل در افغان
ایام فرش دیبا بر روی خاک گسترد
خاقان بنوش جامی زآن آب آتشافروز
کافسرده شدم دلم باز زاین زاهدان دمسرد