فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۷۵

در قید بلا مرغ دلم باز درافتاد

از دام یکی جست و به دام دگر افتاد

دیوانه صفت جان من زار به هر شهر

از بهر دل گمشده‌ای در به در افتاد

احوال دلم پرسی و دانی به چه ماند

بازی‌ست که در اوج از او بال و پر افتاد

تا ماه رخت شقه‌گشا گشت به عالم

در عهد تو خورشید ز طاق نظر افتاد

از تلخی جان کندنم آگاه شدم من

آن روز که کارک به تو شیرین پسر افتاد

عالم همه صحرای ختن گشت به یک بار

تا زلف تو در دست نسیم سحر افتاد

تا روز جزا به نشود چاره ندارد

زخمی که ز مژگان توام بر جگر افتاد

صد شکر خدا را که در این دیر مکافات

خاقان به تو هر کس که درافتاد برافتاد