عاشق آن است که جور تو وفا میداند
آب شمشیر تو را آب بقا میداند
بیوفایی تو در دهر و وفاداری من
داستانیست که هر بیسر و پا میداند
شرح حال من و یاری من از غیر مپرس
مهربانی مرا با تو خدا میداند
به تغافل به کرشمه به تبسم به نگاه
بهر دل بردن ما بین که چه ها میداند
به کجا میبری این گوه رخشان خاقان
قدر این گوهر یکدانه صبا میداند