فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

ز رفتن تو مرا دوش کار شیون بود

من از جدایی تو مردم این چه رفتن بود

شب فراق تو از اشک لاله‌گون ای سرو

کنار دامن من جویبار و گلشن بود

مرا ز لعل تو جز بوسه کام دل نبود

بگفتمت صنما آن چه در دل من بود

ز شوق بوسه به دستم زنم که این روزی

به دامن گل نوخیز پاک‌دامن بود

ز دست سرو قباپوش این‌ چنین خاقان

شده است چاک مرا جامه‌ای که بر تن بود