اجر من از حد فزون جور تو بیمنتهاست
چاره بجز عجز نیست صحبت شاه و گداست
رحم تو بر من مکن جور تو بر من رواست
هست مرا مدعا این چه تو را مدعاست
یاد ز فردوس و حور گر بکند دل خطاست
روی تو و کوی تو مقصد و مقصود ماست
در ره غم گم شدیم تا دل ما رهنماست
غرقه به دریای غم کشتیم از ناخداست
گر مس قلب مرا وصل تواش کیمیاست
دور نباشد اگر نقد دو عالم بهاست
جز دل زارم کسی آگه از این غم کجاست
هست از این با خبر هر که چو دل مبتلاست
از تو پسندد به خویش گر همه لطف و جفاست
هر چه به خاقان تو را میسزد او را سزاست