خط به گرد مهت دمیده خوش است
دل شوریده آرمیده خوش است
وسمه بر ابروان خویش گذار
کآن کمان روز و شب کشیده خوش است
نارپستان یار کوچک به
کاین چنین میوه نارسیده خوش است
بسملم کن که تا تپم در خون
کشته در خون خود تپیده خوش است
یار خاقان ندیده روی برفت
آری آهوی من ندیده خوش است