نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۸

داغ ناسور است سر لوح کتاب زندگی

طره ی آه است طغرای خطاب زندگی

اشک خونین است سرجوش شراب زندگی

آه افسوس است هر بوی کباب زندگی

زندگانی خونی آرام شد سیماب را

تیغ بی زنهار باشد موج آب زندگی

هر که را روشن سواد فهم شد دانسته است

هست یک مجلس قیامت از کتاب زندگی

چرخ گویی در سویدای دلم دارد مدار

بس که در تاب است دل از پیچ و تاب زندگی

چون شفق هر دم زدن آیینه ی دل میخورد

غوطه ها در خون ز تیغ آفتاب زندگی

بر زبان شمع دائم این دلیل روشن است

شعله ی پیراهن جان است آب زندگی

شیشه از کیفیت صهبا چه طرفی بسته است

دل منه بر نشاه پا در رکاب زندگی

غنچه ی این باغ هرگز برگ جمعیت نداشت

چون گل اوراق از نفس باشد کتاب زندگی

رفت چون خوابی که بیداری حجابش می شود

چهره ی آسودگی ها در نقاب زندگی

دخمه ی آسودگی آید به چشم اعتبار

هر حبابی را که می بینی بر آب زندگی

در گلستان جهان نورس بر او زیبنده است

دل اگر بر چهره افشاند گلاب زندگی