نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۴

دولت وصلش چو روزی شد مرا شب در میان

می روم از چین زلفش تا خطا شب در میان

خط کشی زلفش نماید طاق دل را درد می

خط کند این خانه را چینی نما شب در میان

می رسد عمرم به آخر تا شود پیمانه پر

می کند چون لاله خون در دل مرا شب در میان

کند چون خطش نویسد نامه ی قتل مرا

خط به خونم می کشد زلف دو تا شب در میان

لیله القدر خط لب روح دردم تازه کرد

بیشتر بوده است تاثیر دوا شب در میان

وعده ی قتلم به فردا ناز چشمش داده است

می کشد حسرت مرا زین ماجرا شب در میان

بر سر ما گرچه می آید نگار اما ز بخت

می رسد ما را به گوش آواز پا شب در میان

ضعف تن بر من نماید یک نفس را عمر نوح

اشک من گردد به گرد دیده ها شب در میان

عشق رفتن می کشم چون سرمه در چشم بتان

پیر هندم آرزو شد چون حنا شب در میان

ریخت جوش بی قراری رنگ مضمون چون قلم

می رود تا هند از آن مکتوب ما شب در میان

حکم من چون آب جاری بر جهاز راه شد

می روم یک ساله ره چون ناخدا شب در میان

کاروان اشک می سازم چو از مژگان روان

می رسد از جان به دل بانک درا شب در میان

گر چه در یک لحظه نورس گفت الحق شاعرت

هر که گوید این غزل را بهر ما شب در میان