نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۵

در چار باغ هجران جیب است گلشن من

باغ زرشک چشمم دریاچه دامن من

زاینده رود اشکم دل رشک باغ طاووس

زنجیر موج سیلاب چون پل به گردن من

لب همچو باغ بلبل خاطر چو تکیه ی فیض

خارای صفه باشد پیراهن تن من

در تکیه ی دو بازو صد کارنامه پیدا

از داغ آستین هاست فانوس روشن من

چون آبشار مژگان جدول به تن الف ها

بر سینه داغ ناسور حوض مثمن من

اندیشه ام صفاهان از چشم سرمه سایت

پیدا سواد اعظم در عین خواندن من

صبرم چو تخت فولاد بختم سعادت آباد

دارد زمین زبانی از لوح مدفن من

چاک دلم خیابان طبع از خیال خواجو

نقش جهان به فکر میدان شکفتن من

خال رخ عراق است هر نقطه ای زکلکم

زانرو سرای دولت باشد نشیمن من

نورس ز داغ فکرت چون باغ تخت من شد

باید به شیوه ی کاج آمد به دیدن من