به افسون ریاضت خصم جانی میتوان کشتن
که مار نفس را از ناتوانی می توان کشتن
هوس را می کشم در خاک و خون از حسرت لعلت
که آتش را به آب زندگانی می توان کشتن
دلم از سیفی عشق تو ریزد خون هوس ها را
به شمشیر دعا خصم نهانی میتوان کشتن
چو سیل جلوه ی مستانه از شوخی جهانی را
به تیغ موجه ی رقص روانی می توان کشتن
گل شمع از شکفتن رخنه ی بنیاد ظلمت شد
چو صبح از یک تبسم خصم جانی می توان کشتن
دلیل روشنی شمع از خموشی بر زبان دارد
که سرکش را به تیغ بی زبانی می توان کشتن
ز مهر این معنی از آیینه ی صبح است روشن تر
که دشمن را به تیغ مهربانی می توان کشتن
زبان شعله بر شمع از خموشی می شود کوته
به تیغ تن زدن یار زبانی میتوان کشتن
به چشم کم نبینی اختر آن خال نیلی را
که خلقی زین بلای آسمانی می توان کشتن
جهاد اکبرت کی وقت پیری دسترس باشد
که دیو نفس را روز جوانی می توان کشتن
ندارد کشتن من احتیاج تیغ و تدبیری
که نورس را به ناز و سر گرانی می توان کشتن