رو نما سازد ز جان حسن دلارای سخن
تا نباشد جان که می گردد مهیای سخن
تار می بندد رگم بر ساز غوغای سخن
در کفم چون خامه باشد نبض انشای سخن
جلوه در آیینه اش دارد پریزاد خیال
زانوی فکر است کوه قاف عنقای سخن
اسم اعظم کز خواصش زد سلیمان نقش جاه
گوهر یک دانه ای باشد ز دریای سخن
مدعای هر دو عالم از دعا حاصل شود
به شود درد دو عالم از مداوای سخن
جوهر حسن خط و زلف نکویان در نظر
سبزه بیگانه ای باشد زصحرای سخن
دلبران را با سخنور التفات دیگراست
حسن باشد عینک چشم تماشای سخن
خویش را چون نغمه ای خارج نماید بی اثر
گر نمی گردد خرد گرد سراپای سخن
همچو نقد عمر بی جایش نباید خرج کرد
هیچ چیزی چون نمی گیرد تو را جای سخن
گوهر لطف سخن نورس نمی باید شکست
چون زبان برخورده ی عمری ز بالای سخن