نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۷

بس که راه دلکش حرف است مشکل تا زبان

دل شکن تر نیست راهی از ره دل تا زبان

چون خموشی نیست فانوسی چراغ عمر را

خوشتن سوز است دارد شمع محفل تازبان

تا برد راهی به معراج رسایی هر سخن

بایدت از دل نماید چند منزل تا زبان

جوی شیری در بهشت بی زبانی داشتیم

خورد دندان بر جگر کردیم حاصل تا زبان

بی سخن چوی موی آتش دیده پی پیچم به خویش

یک سر مو کرد و از گفتار غافل تا زبان

تیره چون آیینه ام شد هر نفس بزم حضور

بر چراغ روشن دل گشت حایل تا زبان

بیشتر شد زورق تدبیر طوفانی مرا

لجه ی اندیشه ام را گشت ساحل تا زبان

می کند اثبات جهل از گفته ی خود بی سخن

می گشاید از قصور فهم جاهل تا زبان

ازخموشی غنچه را مجموعه شد شیرازه دار

ریخت اجزای گل انشا کرد غافل تا زبان

دائمش از عقد دندانها به کف سررشته است

سبحه ی ذکر تو را سازد حمایل تا زبان

نیست تنها زان کمر نورس مرصع خوانی ام

چیده ام گوهر چو تیغش از ته دل تا زبان