نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵

آن شفق گون چهره چون ساقی است امشب در برم

تا کند خونم به دل در دور باشد ساغرم

جنبش نبض نگاهی در قفس پیچد مرا

موج بوی گل دهد ترتیب چون بال و پرم

لعل آتش رنگ جانان گرم لطف تازه ای است

آب گوهر می زند جوش از کف خاکسترم

در نظر تا پیچ و تاب آن کمر آورده ام

همچو زلف موج پیچد اشک در چشم ترم

یاد شوخی های مژگانش چه با دل کرده است

چون مشبک اشک می ریزد ز مژگان ترم

تا خط مشکین آن لب گشت سرمشق خیال

می زند موج از نفس جوش بهار عنبرم

از نگاهی می توان خط بر وجود من کشید

همچو شمع از طرف دامن وا توان کرد از سرم

در حضیض حیرت اندازد مرا اوج شعور

گرمی پرواز سوزد چون شرر بال و پرم

در دل آیینه رویان جای خود واکرده ام

دام خوبان است چون آیینه نقش جوهرم

در قمار بوسه چون نقشم به تردستی نشست

می نشیند گر ستاند باز نقش دیگرم

کوکب طالع جدا کرد از چراغ دیده ام

آه آتشبار بادا میل چشم اخترم

حسن فردوسی است با نقش خیال تازه ام

چهره کوثر توان پرداخت از شعر ترم

نورس از لطف خیالم گشت حاسد مستفیض

خصم کشتی سازد از طوفان آب گوهرم