من که گردون در بغل چون وقت ساعت می کشم
ریسمان سرکشان در وقت فرصت می کشم
تا به بازار جوانی شد دکان دیده باز
چون ترازو عینک چشمت به حسرت می کشم
از شراب زندگی پر می کنم هر ساغری
باده چون خورشید تا از جام همت می کشم
چین بر ابرو می زند شاهین میزان از کفم
چون خطای خویش را سنجم ندامت می کشم
بهر من از موج بوی گل قلم بندد بهار
بس که از موی میان او نزاکت می کشم
بر قماش شوخی طبع من از باب خیال
بس که حیرانند چون آیینه صورت می کشم
خاک تا کاسه ی من سیر اختر کرده است
از فلک چون شیشه ی ساعت کدورت می کشم
نیست جای انتقامم روزگار سفله را
پا چو صبر حق به دامان قیامت می کشم
کی کشد از معنی پیکانه ی من جان خصم
آنچه من از خویش ای صاحب سلامت می کشم
گر نیاید خاک بر سر آب چون از سرگذشت
گر تو ممنونم نسازی از تو منت می کشم
می کشد کی عاشق بی تاب از تاب کمر
رنج باریکی که من از راه دقت می کشم
کی کشد نورس ز برق بی امان هر دم گیاه
آنچه من هر دم ز روی آدمیت می کشم