طفل اشکم را قدم هر چند فرسودی به چشم
سر به خورشید از خیال عارضش سودی به چشم
دیده و دل دارد از ریحان خطت چون غبار
ز آتش حسنت مرا آید همی دودی به چشم
بس که دارم جلوه ی مستانه ای را در نظر
شد به لب خمیازه ام لعل می آلودی به چشم
چشم پوشیدیم از خود جلوه داری خویش را
طالب دیدار گردیدیم فرمودی به چشم
می زنم جوش بهشت آیی به چشمم گر فرود
دارم از طوفان نازت چون روان رودی به چشم
شاخ مرجان می نماید پنجه ی مژگان مرا
چشمه ی خون دلم را بس که پیمودی به چشم
طفل اشکم از نگاه لطف شد منظور ناز
هر دمم حسن محبت بس که افزود به چشم
مور خط عین الکمال حسن را تعویذ شد
این سلیمان را نماید درع داودی به چشم
چهره ی کوثر گشودی خانه ی مژگان من
از می لعلت چو دل پیمانه پیمودی به چشم
آتشین نظاره ای در دل مرا افکنده شور
زان سرشک آید مرا داغ نمک سودی به چشم
چشم دیگر داشت نورس چیست این بیگانگی
با نظر چون نور آخر آشنا بودی به چشم