ز آب رو تا دیده و دل را توانگر ساختم
پای تخت از افسر شاهی چو گوهر ساختم
تا سبک روحی سپارم شد چو نور آفتاب
با علم افراشتم عالم مسخر ساختم
چیده ام دامان همت از بساط هر دو کون
بهر پرواز این دو عالم را دو شهپر ساختم
گل کند هر دم شکست شاخ از من چون نبات
قند خود را در نظر ها تا مکرر ساختم
باعث قطع تعلق گشت اسبابش مرا
عاقبت از حلقه ی زنجیر خنجر ساختم
آنقدر ها چیدم از دل دستگاه اشک و آه
تا ز دود آه چرخ از اشک اختر ساختم
در نظر بازی ز روی گرم چون هندوی خال
مردمک بر آتش لعلش سمندر ساختم
آفتابم در نفس چون صبح صورت بسته است
در دمی آیینه من هم چون سکندر ساختم
سیر چشمی شد نصیب از نعمت الوان مرا
همچو مژگان قالب از خون جگر تر ساختم
در دل دریا مرا گرداب شد باد مراد
کشتی دل را چو از تسلیم لنگر ساختم
جان پر اندوه در راه رضا کردم نثار
بار خود را پاره ای اینجا سبک تر ساختم
همچو مسواک از تف دل بسکه باشد خاک چاک
شانه از لب بهر زلف موج کوثر ساختم
خاک در چشمم اگر دارم نظر بر مشت خاک
من کز اکسیر قناعت خاک را زر ساختم
می کشیدم باد خفت در ترازوی نظر
با پرکاهی اگر خود را برابر ساختم
آنقدر آتش علم زد از دل سوزان مرا
تا لبالب از شرار این هفت مجمر ساختم
نامه ای از پیچ وتاب درد دل کردم رقم
بال را دام و بالی بر کبوتر ساختم
محو خط و خال جانان شد دل صد پاره ام
این مشبک حقه را لبریز عنبر ساختم
در دل از بالای اورنگ قیامت ریختم
مشت خاک خویش را صحرای محشر ساختم
لازم جوهر بود بی پرده نورس پیچ و تاب
پیچ و تاب خویش را برهان جوهرساختم