ریخت تا کوه غمت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بحر شد هامون صفت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بس که دارد سنگ باران بر سرم ابر جنون
شد محیط شش جهت فرسنگ در فرسنگ سنگ
خون عرق کوه بدخشان کرد تا یاقوت اشک
داد رنگ تربیت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بس که کارم در گره چون خاره سنگ افتاده ریخت
اشک مرجان منزلت فرسنگ در فرسنگ سنگ
شیشه ی ما را زدست انداز چرخ بد قمار
می کشد میدان لت فرسنگ در فرسنگ سنگ
بالش نرمم به زیر سر گذارد کوه درد
داشت دشت عافیت فرسنگ در فرسنگ سنگ
نیست اقلیم بقا را سنگلاخی دیده ام
در سرای عاریت فرسنگ در فرسنگ سنگ
ساغر عیش مرا گوشه ی خاطر مدام
می رساند تهنیت فرسنگ در فرسنگ سنگ
همچو مینای می از پهلوی خصم خانگی
رهزنم شد عاقبت فرسنگ در فرسنگ سنگ
جزء خاصیت مرا چون گوهر یکتا صفاست
تیره و بی منفعت فرسنگ در فرسنگ سنگ
راه طاعت چون کف دست است نورس دیده ام
در طریق معصیت فرسنگ در فرسنگ سنگ