گداز قلب بود کار سکه ی توفیق
از آن شکست نبیند زر خزانه ی توفیق
ز تار و پود خط و زلف نشانه گیر شوای دل
که خوش قماش برآیی ز کارخانه ی توفیق
نمی رسد به مقام اثر چو تیر هوایی
خدنگ ناله ندارد اگر نشانه ی توفیق
ز هفت خوان فلک چون تهمتن از ره همت
گذشت رخش دل ما به تازیانه ی توفیق
ز سینه طایر دل آشیان به عرش گذارد
چو پرورش کند اینجا به آب و دانه ی توفیق
زند به صبح قیامت صبوحی از می کوثر
کسی که مست شد از باده ی شبانه ی توفیق
غبار نیست به چشم دلم ز رنجش مردم
که ناز خلق مرا می شود بهانه ی توفیق
بهر مقام چو آهنگ خارجیم مخالف
به گوش اگر نشود آشنا ترانه ی توفیق
توان رسید به معراج سرفرازی از این در
که هست تاج شرف خاک آستانه ی توفیق
چو آفتاب جهان تاب گر کسوف برآید
مسخر تو شود چرخ در زمانه ی توفیق
به بینوایی مرغ دلم نگر که چو نورس
شکنج دام تو را خوانده آشیانه ی توفیق