نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸

گداز قلب بود کار سکه ی توفیق

از آن شکست نبیند زر خزانه ی توفیق

ز تار و پود خط و زلف نشانه گیر شوای دل

که خوش قماش برآیی ز کارخانه ی توفیق

نمی رسد به مقام اثر چو تیر هوایی

خدنگ ناله ندارد اگر نشانه ی توفیق

ز هفت خوان فلک چون تهمتن از ره همت

گذشت رخش دل ما به تازیانه ی توفیق

ز سینه طایر دل آشیان به عرش گذارد

چو پرورش کند اینجا به آب و دانه ی توفیق

زند به صبح قیامت صبوحی از می کوثر

کسی که مست شد از باده ی شبانه ی توفیق

غبار نیست به چشم دلم ز رنجش مردم

که ناز خلق مرا می شود بهانه ی توفیق

بهر مقام چو آهنگ خارجیم مخالف

به گوش اگر نشود آشنا ترانه ی توفیق

توان رسید به معراج سرفرازی از این در

که هست تاج شرف خاک آستانه ی توفیق

چو آفتاب جهان تاب گر کسوف برآید

مسخر تو شود چرخ در زمانه ی توفیق

به بینوایی مرغ دلم نگر که چو نورس

شکنج دام تو را خوانده آشیانه ی توفیق