نقش کونین است در آیینه ی زانوی عشق
نه فلک تصویر چینی باشد از ابروی عشق
ز آتش این کاروان باشد شراری آفتاب
خیمه ی زنگاری چرخ است از اردوی عشق
گرچه مد ابروان طغراست بر منشور حسن
هست میل سرمه اش از نرگس جادوی عشق
نوک خار از جلوه اش منقار بلبل می شود
هر کجا چون رنگ گل بی پرده گردد بوی عشق
نیست منظور حقیقت نقش دیوار مجاز
خط کشد بر طرح خط و خال کلک موی عشق
همچون نقش بیستون گردد مطاف عالمی
سنگ اگر آرد به صورت روی دل را سوی عشق
شاهدی در آستین از وحشت خوبان مرا است
حسن کی باشد حریف قوت بازوی عشق
قشریان خام باشند از وصالش بی نصیب
کاتشین دیوار آید در نظر مینوی عشق
گرچه در صورت بود آتش به معنی گلشن است
مشرب گلزار ابراهیم دارد خوی عشق
صبح عید از مجمر بزمش کف خاکستر است
نافه ی ناف شب قدر است از آهوی عشق
از گدای عشق شاهان طالب همت شوند
پادشاهانند محتاج گدای کوی عشق
چون نپیچد نه فلک را در سویدای دلم
می کشد کوهی به مویی مورم از نیروی عشق
تا که را لطف نمایانش کند مالک رقاب
شاهی کونین باشد کمترین جادوی عشق
قطره نورس کی تواند چهره با دریا شود
کی کشد کلک خیال ساده نقش روی عشق