غنچه نازی که نالد دل چو بلبل در کفش
در چمن چون غنچه بالد شیشه ی مل درکفش
کرده احیای بهار آمد ز تاراج چمن
نسخه ی ریحان خط از شاخ شنبل در کفش
جام پر خون دل از دست نگارین می کشیم
چون کند رنگ حنا عرض تجمل در کفش
گلعذار من که می پیچد خزان را در بهار
بیضه ی بلبل نماید غنچه ی گل در کفش
بس که گل کرد از نگاهش حرف حرف نامه ام
غنچه ی مکتوب من شد دسته ی گل در کفش
نازپروردی که برخود حکم نازش می رسد
می چشد آیینه هم زهر تغافل در کفش
بس که محو شعله ی رخسار آن آب بقا است
شمع ایمن باشد از بیم تنزل در کفش
می تواند دید سالک چهره مقصود خویش
گرد بود آیینه نورس از توکل در کفش