چرا گویم که گل یا لاله یا گلشن به قربانش
غزال وحشی ام اهلی است یا رب من به قربانش
زبان چرب من چون شمع پرتو در بغل دارد
توانم در شب تاریک شد روشن به قربانش
کمان ابروانش را که شد چاک دلم قربان
ببین چون می رود مژگان صید افکن به قربانش
فدای حسن شوخی ذره تا خورشید می بینم
مه و انجم، گل و گلشن نه تنها من به قربانش
در آن وادی که من باشم تجلی سنگ داغ آمد
کلیم از دور گوید وادی ایمن به قربانش
فدای دوست خواهم هر چه دارم پاک می بازم
دل و دین برگ و سامان پا و سر، جان تن به قربانش
ز اعجاز لب و آن چشم جادو حرف اگر خیزد
دلم گوید که سحر نرگسش پر فن به قربانش
به خلوت یوسف خود را سفید این راز می گویم
بود چشمم به راهی بوی پیراهن به قربانش
به دست کم چرا گلچین باغ جلوه اش باشم
چه قدرم گل کند در جیب جا دامن به قربانش
نهد چون موج بی حد آب حیوان از دم تیغش
خطر گاهی که من دارم رود مامن به قربانش
نهال مدعا را بارور می بینم از نخلی
روم امشب زبرگ عیش دستک زن به قربانش
نگار جاهلی دارم که دانش گرد او گردد
منش فهمیده ام نورس که فهمیدن به قربانش