مرغ نظاره کرده دل آرام در قفس
بی پرده دیده ام گل بادام در قفس
پیچیده است بر مژه تار نظاره را
صیاد ما کشیده عجب دام در قفس
آبش خیال لعل لب و خال دانه اش
مرغ دلم گرفته سرانجام در قفس
پیچد به خود چو غنچه دلم در مقام اشک
بلبل کشد ز ناله چو گل دام در قفس
در طره چهره در دل صید چاک یاد زلف
در دام صبح ما بود و شام در قفس
تا کرده ای حصاری مژگان نگاه را
جان را نمانده است یک نفس آرام در قفس
کی مرغ بوسه ام به لبت بال و پر زند
دارد دهان تنگ تو پیغام در قفس
کی روزی تو می شود آزادی از سپهر
دارد زمانه طایر ایام در قفس
کشتی به جنگ بسته ز بس دور روزگار
گویی ز موج باده رود جام در قفس
مرغی است بال بسته در این دور نامجو
کردند همچو نقش نگین نام در قفس
بال فراغ دل نگشاید به زیر چرخ
نورس نکرد طایری آرام در قفس