تا می کنی خانه زهر باب سرخ و سبز
خاکت کند زسبزه و گل آب سرخ و سبز
بی مدح آل قابل هر هفت دوزخ است
واعظ که کرده منبر و محراب سرخ و سبز
از روی نو خط تو چو نارنج برگ دار
گردیده آفتاب جهان تاب سرخ و سبز
در بحر همچو قدس و قزح از خط لبش
آید به دیده حلقه ی گرداب سرخ و سبز
امشب که مه ز روی تو رنگین خجالت است
چون ابری شفق شده مهتاب سرخ و سبز
چون چله ی کمان شده از لعل نوخطش
مد نظاره تا به رگ خواب سرخ و سبز
نورس ز لعل تازه خطش در سواد چشم
شد مردمک چو غنچه ی سیراب سرخ و سبز