نازک اندامی که دارد پنجه در خون بهار
عارضش گلبرگ را چون لاله سازد داغدار
می زند جوش از رگ نظاره ی خون رنگ گل
تا چو شبنم داده ام چشم آب از رخسار یار
بس که باشد چهره ی آن آتشین سیما لطیف
صورت امید دل بی پرده گردد آشکار
هر نفس در شیشه ی شبنم شراب رنگ گل
پیش آن سیب ذقن پیچیده برخود غنچه دار
لاله گون شد پنجه ی خورشید در خون شفق
نوبهارم تاکف خود کرده گلرنگ از نگار
کشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب ناز
بس که طوفان نگاهش می برد از دل قرار
گو شمال طاقت دل گردش چشمش دهد
برده چون مژگان نگاه او ید طولا به کار
یاسمین صبح در موج شفق شد لاله رنگ
عکس لعلش را ذقن گردیده تا آیینه دار
رنگ گل گویا که جولان می کند در موج نور
چون فروزد عارض او از حیا گلنار دار
کار بردل کرد زار از طرح جنگ زرگری
طرفه فتحی داد رو نظاره را زین کار زار
تا طلای چهره ام سازد مرصع کرده است
اشک را عکس لبش هم چشم لعل آبدار
چهره در؟؟؟؟ شرم آن شاخ رز کرد آتشین
خون یاقوتم ز مژگان جوش زد فواره وار
چون طلا گردیده دست افشار مژگان دلم
سازد از خونم حنای پنجه آن سیمین عذار
از قماش جلوه ی آن ساق سیمین بی حجاب
نقره قرص سرینش می نماید شاخ دار
قطره های اشک را پیچیده در گلبرگ تر
همچو شبنم یاد رخسارش به چشم شعله بار
از خیال پیچ و تاب آن کمر در چشم تر
اشک لعلی چون سلیمانی بود زنار دار
گرد بر خیزد ز راه جلوه اش از خاطرم
می برد لطف خرامش بس که از دلها غبار
نیم جانی را که من دارم نیارد در نظر
نقد جان در هر نگاهی خواهد آن زرکش نگار
ای که در میدان جرات خاک بر سرکرده ای
از سپر افکندنت افتاد شش پر در غبار
بسکه شرم لطف لعلش آب گوهر را گداخت
از در کوشش ریاض حسن دارد آبشار
گل کند نقش خیال بوسه نورس بی حجاب
از لطافت بس که آن سیب ذقن شد مایه دار