نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۱

باز می گردد دکان دل به بازار کمر

تا بساط جلوه می جوید خریدار کمر

فهم از دقت کند ربط عدم را با وجود

هر نظر بازی که شد واقف به اسرار کمر

بیستون را هم کمربندی به مویی می کشد

دل اگر با کوه غم گردد هوادار کمر

تار نظم سبحه دلهاست آن موی میان

تازه ایمان می توان کردن به زنار کمر

سرکشی چو شانه کردم طره اش را مو به مو

فتنه انگیز است هر مویش به کردار کمر

مانده زیر سنگ دست مدعای دل مرا

دیده ام کوه سر نیش را طرفدار کمر

چون مرصع خوانی آن لب خیال نازکم

کرده است از موشکافی نکته در کار کمر

بر در دل می زند چون حلقه ها از پیچ و تاب

بار می خواهند مشتاقان به دربار کمر

چون نظر دل را نباشد بر قماش زندگی

دیده ام پود از رگ جان می کند تار کمر

آنکه بیخود کرده است از نقطه ی خال لبم

خط به خون من کشد هردم به پرگار کمر

در شکست شیشه ی دل کوتهی مویی نکرد

هست نورس را شکایت ها ز آزار کمر