در هر سری زعشقش سودا نمی نشیند
در آشیان خفاش عنقا نمی نشیند
بیدار شد قیامت از چشم نیم خوابش
این فتنه تا نخوابد غوغا نمی نشیند
هنگام گریه دل را شورش ز بی قراری است
از جوش وقت طوفان دریا نمی نشیند
بر خاک پرتو مهر شاهد به هر مقام است
فطرت چو عالی افتاد بالا نمی نشیند
بی دل خیال جانان کی چهره می گشاید
تا محملی نباشد لیلا نمی نشیند
در دل خدنگ مژگان سر می کشد به اعضا
پیکان چو جان به تن کرد بی جا نمی نشیند
هرگز نکرد مردی با زال دهر پیوند
در مرگ شوهر خود دنیا نمی نشیند
در رقص جلوه اش دل تنها نه در سما هست
در سینه شعله ی آه از پا نمی نشیند
رعنا نهال آهم در دل زیاد لعلت
بی ریشه در باغ اصلا نمی نشیند
دانسته ام سبب را با هر خس التفاتش
چون خوی شعله دارد با ما نمی نشیند
نورس نمی توان کرد ادراک نبض جان را
در دل خدنگ جانان پیدا نمی نشیند