نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰

تا مصور طره ی آن ترک یغمایی کشد

اول از سر پنجه ی اندیشه گیرایی کشد

دست و پا آسودگان خاک هم گم می کنند

بر زمین چون دامن زلف چلیپا می کشد

صبح و خورشید و شفق یک جا مصور می شوند

چون بلورین ساغر می ماه تر سایی کشد

سایه ی سروش ریاضی را که بردارد زخاک

ریشه ی خار از زمین گردن به رعنایی کشد

با سبک روحی مجرد از علایق هر که شد

همچو عیسی مهد خود بر چرخ مینایی کشد

می پرستان راست کیل جرم پیما جام می

غافل آخر تا چها از باده پیمایی کشد

هر که سازد با تکبر جمع مکر و حیله را

همچو ابلیس آخر کارش به رسوایی کشد

هر که پوشد چشم بینش را زحسن مردمی

میل مژگانش قلم بر خط مینایی کشد

نورس از پیرایه ی تشریف فطرت در لباس

کی ز استغنای دونان ناز دارایی کشد