نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹

آن گل از کاکل چو سنبل در ترازو می کشد

غنچه اش فریاد بلبل در ترازو می کشد

حُسن خود سنجد بهار از سایه سروش به خاک

نقش پا از جلوه اش گل در ترازو می کشد

نی همین من می کشم نازش به میزان نیاز

نرگس مستش تغافل در ترازو می کشد

مو به مویش را به میزان نظر سنجیده ام

چین ابرویش تطاول در ترازو می کشد

چیده بر خود بیشتر ازحلقه تا زلف دو تا

خود فروش من تجمل در ترازو می کشد

سرکشم را سر فرود آوردنش بی وجه نیست

شرم را سنجیده کاکل در ترازو می کشد

کی به من از سرکشی ها می دهد پیمانه را

می فروشم چون نگه مل در ترازو می کشد

بس که نقش مشتری می سنجد از سودای حسن

نوگام تصویر بلبل در ترازو می کشد

می فروشد گر چه شفتالو به من با برگ خط

بوسه ی لعلش تعلل در ترازو می کشد

بس که چون شاهین دهد میلش به هر سو موج اشک

روز سیلاب مرا مل در ترازو می کشد

جان ندارد آنقدر وزنی که سازم پیش کش

نورس آن دلکش تقبل در ترازو می کشد