نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶

گرداب غبغبش ز صفا موج می زند

طوفان چشمش از مژه ها موج می زند

دل می طپد ز شوخی مدّ نگاه او

شبنم به اختلاط هوا موج می زند

از بس که مشک آب شد از شرم خط او

تا ناف آهوان ختا موج می زند

با موج خیز آب گهر این فروغ نیست

از سایه اش چو صبح صفا موج می زند

طوفان دولت ازگل پرواز رشحه ای است

چون قلزمش ز بال هما موج می زند

هستی ترا به آب نراند که از نفس

در هر دمی محیط فتا موج می زند

فیض رسایی از سخن ناقصان مجو

این بحر در سفینه ی ما موج می زند

نورس حجاب گوهر نظمت نمی شود

چندان که بحر چون و چرا موج می زند