نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

دلم آسوده در آن زلف معنبر باشد

پنبه ی داغ من از دامن محشر باشد

دل چو در آتش سودای تو مجمر باشد

آه چون سنبل خط تو معطر باشد

تا عرق ناظر آن چهره ی انور باشد

آب در دیده ی سیرابی گوهر باشد

نه همین لعل لبت روح مصور باشد

جنت روی تو را چشمه کوثر باشد

کودک جان و گهی شوخی نشتر باشد

شیوه های نگهت غیر مکرر باشد

عقده های دل از آن طره ی خودسر باشد

نامه ی من گره بال کبوتر باشد

بحر حسن تو زند موج مرا در دل تنگ

این محیطی است که در قطره شناور باشد

گرم دلجویی ما در خم زلف است رخش

همچو احمد که شفاعتگر محشر باشد

بر زمینی که فتد سایه ام از یاد رخت

هر کف خاک صنم خانه ی آذر باشد

به خطا می زند از طره ی مشکین تو دم

این خیالات کج از خامی عنبر باشد

عقده ها در دل تاک است از این نشاه پاک

مستی چشم تو از باده ی دیگر باشد

در نا سفته ی دندان ز لبت نیست عیان

غنچه لعل تو را شبنم گوهر باشد

روشن آیینه ی معنی شود از لفظ متین

صدف این گهر از سد سکندر باشد

هست بی پرده هنرور ز هنر در زندان

تیغ در حبس نیام از ره جوهر باشد

از کمانی که بود حلقه توانی پی برد

آنچه هم حلقهو هم خانه و هم در باشد

نیست آلوده پذیرای سخن های لطیف

مخزن دُر صدف از پاکی گوهر باشد

شیر مه زهر نحوست نبرد از عقرب

نیک شوم است بر آن کس که بداختر باشد

حُسن ابکار معانی بود از عصمت لفظ

دلبری فرع پذیرایی منظر باشد

یوسف از فتنه ی اخوان چه کشاکش که ندید

نیست آسودگی آن را که برادر باشد

صبح صادق نکشد منت نور از انجم

راست گفتار چه محتاج به محضر باشد

لرزه چون موج هوا در تن عام اندازد

یک نفس زاهد اگر بر سر منبر باشد

سنبل باغ سیه روز پریشانی هاست

چهره افروختگی همچو گل از زر باشد

تلخ و خونخوار و بر آشفته و شورانگیز است

بحر مشرب بود آنکس که توانگر باشد

محو در جلوه خورشید شود نور سها

کیت نورس به تو امروز برابر باشد