نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳

به سینه ام چو دل داغدار می رقصد

به گوش او گهر گوشوار می رقصد

چو بوی گل که زند موج از نسیم بهار

ز باده رنگ به رخسار یار می رقصد

صفای حسن پذیرای مشرب شوخیست

که آب در گهر شاهوار می رقصد

سرشکم از مژه شبهای تار در وجدست

که سبحه در کف شب زنده دار می رقصد

مگر در آینه با خود کنی نظر بازی

که چشم مست تو بی اختیار می رقصد

زعارض تو نلغزد چگونه پای دلم

گهر بر آینه سیماب وار می رقصد

چو برهمن که به بتخانه در سماع آن

نگه به نرگس میگون یار می رقصد

به دامن مژه بی تاب شبنم اشکم

در آفتاب رخش ذره وار می رقصد

غبار خاطر از این رهگذر دل دارد

که در رکاب تو چون دل غبار می رقصد

کدام سرو روان پای کوب گلشن شد

که غنچه همچو دل بی قرار می رقصد

مگرشنیده چمن بویی از بهار خطش

که خون گل به رگ شاخسار می رقصد

همین نه رقص روانی سرشک من دارد

به لب تبسم آن گلعذار می رقصد

کدام شاخ گل از جلوه رنگ شوخی ریخت

که همچو نبض پریزاد خار می رقصد

شود سپند سویدای دل به مجمر داغ

چو شمع سرکش من شعله دار می رقصد

چه گفته اند به ایما مشعبدان نیاز

که باز گوشه ابروی یار می رقصد

مگر بهار من آهنگ سیرگلش کرد

کز اضطراب رگ گل هزار می رقصد

چگونه دل نطپد از تبسمش نورس

که خال کنج لبش چون شرار می رقصد